آسمان مال من است
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
دمی در نغمه های گنگ احساست
کسی را جستجو کن باز
که در اعماق چشمانت
تمام هستی اش را جستجو می کرد
هیچگاه مفهوم عشق را در نیافته است
همیشه به آسانی روی می دهد:
و ی ر ا ن ی
مثل آب خوردن
ساده تر از مردن
به دست هایت نگاه کن:
همین که دیر سالی در کار ساختن بوده است
اکنون
به جرم مستند فرو ریختن آلوده است
آوار شدن بلندترین برج ها را
تنها تلنگر سر انگشتان زلزله ای بسنده است
و کرخت کردی
رگان و استخوان اندیشه ام را
مگر تو نکاشتی با نگاهت ریشه ی هزار هزار خورشید را در زمهریر دلم؟
مگر شبی که از گیسوان تو وزید
عطر هزار هزار سحر را نبخشید
به ستاره های سر شکم؟
مگر دستانت نبرد
تمامی ام را
ـگام به گام ـ
به بهارستان شگفت اندامت؟
اینک مرا
دستی نه
که به بهارم در آورد
و چشمی نه
که در بی سحر ترین شبم
خورشیدی بر آورد.
